سربازی

2 ساله بود که پدرش رو از دست داد و 4 سال بعد مادرش رو هم. با فقر و نداری (مثل خیلی از مردم)و البته یتیمی در کنار خاله و گاهی عمویش بزرگ شد .

بالاخره بزرگ شد و ازدواج کرد با همه سختی ها و تنگدستی ها. بچه اولش که بدنیا اومد درست 40 روز بعد دار و دسته کدخدا اومدند سراغش که باید 200 تومن ناقابل بدی یا بری سربازی. پول کمی نبود! برای خیلی از مردم آن زمان.

به هرحال در این معامله یا به قول بعضی بازی که میشد اسمش را برد-برد گذاشت دو طرف سود می بردند. این طرف این سرباز نمی رفت به سربازی و بالای سر زن و فرزندش می ماند و آن طرف کدخدا و بالا دستی ها هم که روشن است. اونها که دستشون به دهنشون می رسید یا بسته کسی بودند که نفوذ داشت راحت به زندگیشون رسیدند و اونها که نداشتند... .

بگذریم، 200 تومن اون روز که کارگری روزی 8 ریال بود میشد 250 روز کارگری.

وقتی رفت(بردنش) بچه اش 40 روزه بود و وقتی برگشت 2 سال و 6 ماهش تا بیست روز دیگه تموم میشد! در این 28 ماه خانواده اش حتی نمیدونستند او زنده است! مشکلات نبودنش بماند که خود داستان مفصلی است... .

به هر حال دولت، دولت شاهنشاهی بود و بیش از این از اون انتظار نمی رفت.

هر کی داشت سربازی نمی رفت و هر کی نداشت باید...

/ 0 نظر / 5 بازدید